تصمیم رفتن به حوزه و اون عشقی که تو دلم بود یه طرف نگاهای چپکی بقیه   از طرف دیگه  هر کی که می فهمید می گفت مدرکم می دن؟
خیلی جالب بود حرفو حدیثا زیاد بود اما من تصمیم خودم و گرفته بودم  زمان امتحان ورودی زیاد اماده نبودم وقتی هم رفتیم سر جلسه سولا رو به خوبی جواب دادم مطمئن بودم قبول میشم  وقتی بابا م پرسید چی کار کردی گفتم عالی بود و گفت بقیه اش دیگه دست خدا و اقاست قبول کنه یا نه؟


بالاخره روز اعلام نتایج شد  اسممو تایپ کردم
اطلاعات مورد نظر موجود نمی باش

اطلاعات مورد نظر موجود نمی باشد

اطلاعات مورد نظر موجود نمی باشد

باورم نشد باورم نشد چند بار دیگه امتحان کردم اما بازم همون جواب
مات و مبهوت بودم ته دلم خالی شد یعنی چی؟من باید قبول میشدم
شروع کردم به گریه کردن  حرف بابا تو گوشم بود تا اقا نخواد نمی شه
بغض عجیبی تو گلوم بود که باز نمی شد  آقا چرا؟ آقا  آقا؟؟؟
دست به دامن اقا شدم خیلی دلم شکست وقتی به بابام گفتم باورش نشد بعدشم گفت حتما مصلحتی بوده   راضی نشدم
نیمه شعبان بود  بابام تازه از راه رسیده بود  وقتی  منو دید گفت از حوزه تماس گرفتن گفتن بیام برای مصاحبه؟باورم نشد! من که قبول نشدم؟؟؟؟





برچسب ها : طلبگی و ..  ,